ميخوام بگم اگه جسمي در دنياست و اگه وجودي براي همه موجوداته عالم هست بايد ما دو تا بگيم : يک روح هستيم در دو جسم مي دونيد معنيشون چيه ؟ معنيش اينه که نسيم بي امير و امير بي نسيم يعني ....!
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:22 توسط نسیم و امیر
خواب ديده ام مرده ام خواب ديدم خسته و افسرده ام
روي من خروارها از خاک بود خانه ي قبرم چه وحشتناک بود
تا ميان گور رفتم دل گرفت قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زير سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
ترس بود و وحشت تنها شدن پيش چشماي خدا رسوا شدن
هر که آمد پیش حرفي راند و رفت سوره حمدي برايم خواند و رفت
ناله ميکردم وليکن بي جواب تشنه بودم در پی يک جرعه آب
آمدند از راه نزدم دو ملک تيره شدپیشه چشمانم فلک
يک ملک گفتا بگو نام تو چيست؟؟؟آن يکي فرياد زد رب تو کيست ؟؟؟
اي گنهکار سيه دل , بسته بر نام اربابان خود يک يک ببر
گفتنم عمر خودت کردي تباه نامه اعماله تو گشته سياه
ما که ماموران حق داوريم اينک تو را سوي جهنم مي بريم
نااميد از هر کجا و دل فکار مي کشيدندم به خفت سوي نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد از جنان درهاي رحمت باز شد
مردي آمد از تبار آسمان نور پيشانيش فوق کهکشان
صورتش خورشيد بود و غرق نور جام چشمانش بر از شرب طهور
گيسوانش پر از شط پر جوش و خروش در رکابش قدسيان حلقه به گوش
لب که نه سرچشمه آب حيات بين دستش کائنات و ممکنات
بر سرش دستمال سبزي بسته بود بر دلم مهرش عجب بنشسته بود
کي به زيبايي او گل ميرسيد ؟؟؟؟پیش او يوسف خجالت ميکشيد
در قدوم آن نگار مه جبين از جلال حضرت حق آفرين
دو ملک سر را به زير انداختند بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حيرت داشتم اين زمزمه آمده اينجا حسين فاطمه ؟؟؟
صاحب روز قيامت آمده گوييا بهره شفاعت آمده
سوي من آمد مرا شرمنده کرد مهربانانه به رويم خنده کرد
گفت: آزادش کنيد اين بنده را خانه آبادش کنيد اين بنده را
اينکه اينجا اين چنين تنها شده کام او با تربته من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گريه کرده بعد شيرش داده است
اينکه ميبينيد در شور است و شين ذکر لالائيش بوده يا حسين
خويش را در سوز عشقم آب کرد عکس خود را بر دل خود قاب کرد
بارها بر من محبت کرده است سينه اش را وقف هيات کرده است
سينه چاک آل زهرا بوده است چاي ريزه مجلس ما بوده است
اينکه درپیشه شما گرديده بد جشم و جانش بوي روضه ميدهد
با ادب درمجلس ما مي نشست او به عشق من سر خود را شکست
پرچم من را به دوشش ميکشيد پا برهنه در عزايم مي دويد
اسم من راز و نيازش بوده است تربتم مهر نمازش بوده است
اقتدا بر خواهرم زينب نمو گاه ميشد صورتش بهرم کبود
حرمت من را به دنياپاس داشت ارتباطي تنگ با عباس داشت
نذز عباسم به تن کرده کفن روز تاسوعا شده سقاي من
تا که دنيا بوده از من دم زده او غذاي روضه ام را هم زده
بارها لعن اميه کرده است خويش را نذر رقيه کرده است
گريه چون براي اکبرم با خود او را نزد زهرا ميبرم
هر چه باشد او برايم بنده است او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرامم نيست او تنها شود باعث خوشحالي اعدا شود
در قيامت عطر و بويش مي دهم پیش مردم آبرويش ميدم
باز بالاتر به روز سرنوشت ميشود همسايه من در بهشت
آري آري هر که پا بسته من است نامه اعماله او دسته من است
سلام دوستان ما برگشتیم و واستون یه شعر از داداشم گذاشتم که هم من و هم داداشم این شعر رو خیلی دوست داریم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:15 توسط نسیم و امیر
|
سلام دوستان خیلی وقته که اپ نکردم راستش من وداداشم این وبلاگ رو با هم ساختیم من نمیتونم تنهایی اپش کنم یعنی نمیشه میخوام این وبلاگ همینجوری بمونه تا داداشم برگرده و با هم اپ کنیم
معلوم نیست چقد طول بکشه بــــــــــــــــــــــــــــــای همگی
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 22:30 توسط نسیم و امیر
|
خدایا غیر از تو هیچ کس رو نداریــــــــم
سلام به همه دوستانی که بهمون سر میزنن راستش این روزا اصلا وقت اپ کردن نداریم اگه بهتون سر نمیزنیم ما رو ببخشید
در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم. خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني من در پاسخش گفتم اگر وقت داريد. خدا خنديد : وقت من بي نهايت است
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟ پرسيدم: چه چيزادمها شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكي شان اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند و بعد دوباره پس مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند ... اينكه آنها سلامتي شان را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را ازدست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابر اين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند دستهاي خدا دستانم را گرفت و براي مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم: به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد همه كاري كه آنها مي توانند بكنن اين است كه اجازه دهندكه خودشان دوست داشته باشند بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند بياموزند كه تنها چند ثانيه طول مي كشد تا زخمهاي عميقي بر قلب آنان كه دوستشان مي داريم ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا آن زخم هارا التيام بخشيم بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد كسي است كه به كمترين ها نياز دارد بياموزند كه آدم هايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند كه احساسشان را چگونه بيان كنند بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خدا لبخند زد و گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم هميشه...
خدایــا
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 22:27 توسط نسیم و امیر
|
حرفای دل داداشــــــــم
آبجی میخوام یه حقیقت تلخ رو بهت بگم
خوب گوش کن
یه نفر خوابش میاد و واسه خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه ی نون برای فردا نداره
یه نفر میشینه و اسکناساشو می شمره،می خواد امتحان کنه که داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون،گم میشه توش،اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره،انتخابم میکنه ولی پولشو نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه،اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی،اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد،مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه همه میان،یکی هم تقویم واسه خط زدن روزا نداره
یه نفر تمام روزاش پر از رنج و سختیه،هیچ روزش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن واسش اما نمیره،می گه نزدیکی های ما آزمایشگاه نداره
بچه که تو چراغ قرمز می فروشه گل،مگه درس و مشق و شورو شوق و رویا نداره
یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه،پس دیگه نیازی به شبهای یلدا نداره
یاده اون حقیقت کلاس اول می افتم،دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
خدا به هر کسی هر چیزی که دلش میخواد بده،همه چی دسته اونه ربطی به کسی نداره
آدمااز یه جا میان وهمه میرن به یه جا،اونجا فرقی بینه فقیرودارا نداره
کاش یه روز بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه،بانمی خوام،بانشد،با نداره
بعضی قلبا دنیایی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی توش داره که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیاکلی فرق بینه آدماست
این یه قانون شده و دیروز و فردا نداره
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 22:20 توسط نسیم و امیر
|
هر جا باشيم باز يك روح در دو جسم هستيم
فردا بیست و ششم هست ودارم میرم خدمت سربازی دلم گرفته ،خیلی بد جور، نمی دونم چرا؟؟؟!!!
شاید طبیعیه و همه اینجوری هستن.ولی اینو میدونم که باید چند ماه از خیلی چیزا خدا حافظی کنم.
من خیلی تنهام. خیلییییییییییییییییی.... شایدجز معدود پسرایی باشم که تو تنهایی و تو خودم دارم
عشق پیدا میکنم وباهاش حال میکنم ..... جایی که افتادم خیلی هوا گرمه باید از بارون خداحافظی کنم
باید از برف خداحافظی کنم وجاشون یه آفتاب بذارم ..... من تنهام نه اینکه با کسی باشم به خاطر این
که تنها کسی که می تونم روش حساب کنم و خیلیا روش حساب نمیکنن....خداست
به جایی رسیدم که هیچ تکیه گاهی جز اون حس نمیکنم.آبجی نسیمم رو خیلی اذیتش میکنم و اون
همش بهم لبخند میزنه،نگاه آرومش و لبخند خوشگلش آرومم میکنه.دلم میخواست قبل از رفتنم بارون
بیاد.(من مرده با همته میدونم که تو فکر رای فرجام امیرم)...
وقتی برگشتم دردمو میگم درد دیدن و نگفتن درد دیدن و لب از لب باز نکردم و فقط به آسمون نگاه کردن
یا علی مدد.شب های احیا یاده داداش امیر باش،آبجی من خونه نیستم که دستتو بگیرم بریم یه جای
با عشق زیر انداز بندازیم و دعا کنیم برای هم....
کاش قبل از رفتن داداشم بارون میومد
تو این ماه رمضون داداشمو دعا کنین و همینطور منو که خیلی تنها شدیم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:32 توسط نسیم و امیر
|
داداشم رفت سربازی
سلامممممممم وای من چقد خوشحالم و.... چقدر نگران داداشم بلاخره اومد ولی بازمیخواد بره دیگه معلوم نیست کی بیاد دیگه همش باید تنهایی اپ کنم اصلا تقصیر خودم بود که گفتم وبلاگ بزنیم تا بیشتر با هم باشیم ولی انگار این وبلاگه نحسه از وقتی درست کردیم یه روز درست و حسابی ندیدمش الان هم که به سلامتی به مکان مقدس اش خوریمیره(سربازی) الهی ابجی فدات شه داداشی من که غیر از یه داداش کسه دیگه ای رو ندارم حالا من تنهایی چیکار کنم
راستی بچه ها به نظر شما تو سر بازی میشه رفت کافی نت؟
حالا میخوام یه خورده از خودمون بگم البته این مطلب رو داداشم تایپ کرده قبل از رفتن که واسه یادگاری میذارمش اینجا
من امیر هستم داداش ابجیم 22 سالمه درس میخوندم دانشگاه میرفتم رشته حقوق الان دیگه باید برم سر بازی وابجیمو تنها بذارم تو این تهران خراب شده زندگی میکنیم این جوجو هم که کنار من نشسته داره نگام میکنه نسیم گلمه 18 سالشه امسال هم کنکور داد و رشته کامپیوتر قبول شدابجیم خیلی بهم عادت کرده تو این چندوقت که من نبودم خیلی غصه خورد میدونم چقد دلش واسم تنگ میشه ولی چاره چیه سربازی رو باید رفت حالا معلوم نیست کجا باشه خدمتم
میخوام یه خاطره از سفرمون به شیراز واستون تعریف کنم (آبجیم داره زیر چشمی نگام میکنه)خیلی خنده دار بود شاید من تعریف کنم خنده دار نباشه ولی خداییش اگه اون جا بودین غش میکردین از خنده خوب بریم سراغ خاطره
با خانواده رفتیم قلات شیراز اولین بار بود که میرفتیم خیلی جای قشنگ و باصفایی بود هر کسی رفته میدونه چی میگم ناهارمون رو خوردیم که آبجی خانوم چشاش افتاد به آبشار و گیر داد که منو ببر اون بالا میگم دختر بشین بابا راه دوره تو نمیتونی بیای بالا با اون کفشات آخر اونقد گفت که مجبور شدم ببرمش اون بالا با هر زحمتی بود خودمونو رسوندیم کنار آبشاریادش بخیرکل راه مجبور بودم بکشمش بالا خلاصه کنار آبشار گیر داد که چند میدی برم زیر آب میگم نکن دختر سرما میخوری مامان منو میکشه میگه نه میخوام برم زیر اب چقد آب سرد بود خداییش یه دفه بیخبر رفت زیر اب حالا ببین تو این گرمای تابستون داره میلرزه بردمش زیر افتاب که خشک بشه آخی فداش بشم که اینقد شیطونه حالا دیگه شیطونیش تموم شد گفت برگردیم خلاصه داشتیم بر میگشتیم ابجیم جلوتر از من میرفت یه دفه از پشت درختا اومدم بیرون دیدم نیست هر چی صداش میکنم جوجو جواب نمیده رفتم جلوتر دیدم یکی بیحرکت افتاده اون پایین دلم ریخت پایین رفتم جلوش دیدم نیشش بازه وپاهاشو گرفته میگم چی شد چرا یه دفه غیبت زد دختر میگه هیچی سر خوردم از بالا اومدم پایین نمیدونستم بهش بخندم یا اخم کنم آخه نمیشه چیزی بهش گفت که اشکاش در میاد ادم دلش نمیاد دعواش کنه. اومدیم پایین بلاخره خدارو شکر سالم برگشتیم از دست این، مامان بهش میگه چت شده چرا خیسی میگه امیر هلم داد توی آب خداییش چی میشه بهش گفت (یکی بزنمت نسیم) خیلی حرفیدم دوستان خواستم یه یادگاری از من داشته باشین هر موقع بتونم واسه نسیم مطلب سند میکنم تا از خاطرات سربازیم بذاره تو وبلاگ دلم واسه همتون تنگ میشه مخصوصا واسه این آبجی خانوم فعلا بای
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 17:8 توسط نسیم و امیر
|
داداشم زود تر بیا
سلام امروز دیگه مجبور شدم اپ کنم اخه داداشم هنوز نیومده قرار بود یکشنبه بیاد که با هم اپ کنیم ولی کار داشت نتونسته بیاد دلم واسش یه ذره شده اندازه یه نخود الان 11 روزه که ندیدمش پس کی میای اخه زود باش بیا.
تا حالا به رابطه دوتا چشم دقت کردین ؟
با هم باز میشن، با هم بسته میشن، با هم میخندن با هم گریه میکنن باهم میچرخن
جالب اینجاست که هیچ کدوم هم دیگه رو نمبینن مثل من وداداشم که از هم دوریم و نمیتونیم همدیگرو ببینیم این یعنی دوست داشتن
میگم یه چیزی چه خوبه ادم یکی رو دوست داشته باشه نه به خاطر اینکه نیازشو بر طرف کنه
نه به خاطر اینکه کسی دیگه رو نداره
نه به خاطر اینکه تنهاست
ونه از روی اجبار به خاطراینکه داداشم ارزش دوست داشتن رو داره
تورو خدا دعا کنین زود تر بیاد
میخوام یه داستان کوتاه واستون تعریف کنم من که خیلی خوشم اومد خدا کنه شماهم خوشتون بیاد
ابجی کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو يک کفش کرده بود که با او تنها باشد. پدر و مادرش زير بار نميرفتند؛ چون ميترسيدند او هم مثل بيشتر دخترهاي چهار پنج ساله حسودي اش بشود و بلايي سر بچه بياورد. منتها او هيچ نشانه اي از حسادت از خودش بروز نميداد و با برادرش خيلي مهربان بود. دست بردار هم نبود و هر روز که ميگذشت، بيشتر اصرارميکرد. عاقبت پدرو مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقيقه با بچه تنها بماند. آبجی کوچولو با خوشحالي رفت توي اتاق نوزاد و در را بست. لاي در کمي بازمانده بود و پدر و مادر کنجکاو ميتوانستند او را ببينند. اون آهسته رفت طرف نوزاد، صورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ کرد: ني ني جون، به من بگو خدا چه جوريه. من داره يادم ميره
خوب امروز که مجبور شدم تنهایی اپ کنم خدا کنه تا هفته دیگه داداشیم بیاد
خدایا خیلی دلم تنگه صدامو بشنو
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 13:42 توسط نسیم و امیر
|
شقایق
شايد آن روز كه سهراب نوشت
:
***
تا شقايق هست زندگي بايد كرد***
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي
چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 23:4 توسط نسیم و امیر
|
I love you
باز دوباره من زبون باز کردم
مي خوام يه چيزي بگم
وقتي از سره کار بر ميگردم
مي بينم آبجي زيره لب بهم مي خنده و خسته نباشيد ميگه
دلم اينو ميگه ....
به وسعت نديدن نگاهت خسته ام آبجي
طاقت دوري تو ندارم آبجي
چگونه بشکافم فاصله هاي جدا نشدني را آبجي
چگونه بشکافم ثانيه هاي سنگين دوري را آبجي.........
نمي دونيد چه حسي دارم
گاهي ميگم کاشکي هميشه پيشه خواهرم بودم
مي خوام داد بزنم و بگم بدونه آبجي زندگي و ادامه ي زندگي برام سخته
آبجي آي لاو يو رو هميشه به پات نوشتم بد جور
داداش جونم
خودت مي دوني که چقدر دوستت دارم
اين دوست داشتن آخر کار دسته جفت مون ميده
مي دوني چرا ؟؟؟؟....
چون اگه زلاليش فاش بشه......
همه تو این پاکی غرق میشن
داداشی جونم خیلی دوست دارم
دلم خیلی برات تنگ شده
خوبه که اینجا میتونیم واسه دل هم بنویسیم
راستی من بد بخت همش باید چهار پایه بیارم که بوست کنم ولی تو..
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 15:8 توسط نسیم و امیر
|